من به حرف هایت گوش سپردم
رو به آسمان ، رو به توده ابرها نشستم و در دل ، خدای مهربان را صدا کردم
برای خودم ، آرزوها و آرمان هایم دعا کردم
برای دل شکسته ام گریستم ، فریاد زدم ، گریه کنان طلب رحمت کردم ،
...
صدایی نیامد ، هیچ تغییری آشکار نشد .
رو به جلو گام برداشتم و رو به رویم جانی کوچک را دیدم ، روی ویلچرش نشسته بود
و با دست هایی رو به آسمان ، برای همه مردم دعا می خواند ، بعد برای مادرش
و دوست صمیمی اش که گرفتار بیماری شده بودند ، دعا کرد .
اشک های زیبایش فرو می ریختند ، دست هایش برای گرفتن رحمت الهی باز بود ،
ناگهان ابرها کنار رفت و خورشید فروزان به بالینش آمد .
آن روز درس بزرگی از این کودک ۵ ساله که فلج بود گرفتم ،
آموختم باید اول مردم را دوست بداری ، بعد خودت را .
آموختم که دل بـــزرگ ، دریــــای هــــــمــه است و دل کوچک یک نهر بی آب .



